X
تبلیغات
آفتاب آمد دلیل آفتاب

آفتاب آمد دلیل آفتاب
دختری از دیار آفتاب 
قالب وبلاگ
زندگی به من آموخت ...

آدمها نه دروغ می گویند

نه زیر حرفشان می زنند ...!!

اگر چیزی می گویند صرفا " احساسشان " در همان لحظه ست ...!!

نباید رویش حساب کرد ...!!
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 15:31 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]
دنیای  این روزام خیلی  عوض  شده 

البته  نمیدونم  دیدم  به  زندگی  عوض  شده  یا  نه

همین قدر می دونم که مثل  قبل ذهنم  درگیر  خیلی از  نوشته ها نمیشه

و  شاید  برام خوبه

شاید  دارم  از  تکرار قدیم  در میام  بیرون

 

به هر حال  دارم  بر میگردم  تا  افتاب  رو  روشن  کنم 

ممنونم از همه ی  دوستانی  که  تو این چند  وقت  بهم  سر می زدند ....

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 17:6 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]


به دلم برات شده بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

مث یه کبوترم،پر میزنم،پر میزنم،پر میزنم امشب....

گفته بابام که بهت سر میزنم ،سر میزنم،سر میزنم امشب...

دیگه از همسفرام دل میکنم،دل میکنم،دل میکنم امشب...

چه خوشه پیش بابام جون کندنم،جون کندنم،جون کندنم امشب...

دیگه جون خسته بر لبهام میاد،لبهام میاد،لبهام میاد امشب...

به دلم برات شده بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

مث بارون بهار ،اشکام میاد ،اشکام میاد،اشکام میاد امشب...

به دلم برات شده بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

وااااای دلم ،واااای دلم،واااای دلم،واااای دلم.......

تا جون به لبهام نیومده،بابا،بابا،بابا بیا!مرهم به زخمام نیومده بابا،بابا،بابا بیا!

آآآآآآه قلبم،آآآآآآه قلبم،داره از جا کنده میشه...

اگه بمونم این دلم از عمه ها شرمنده میشه...

روز روشن شام تاره،شام تاره...

دل زارم بیقراره،بیقراره...

به جز اشکو غصه وغم کار نداره،کار نداره...

باباجون،دختری که سر روی دستات میگذاشتو میخوابید،

روی خاک سر میذاره،سر میذاره...

جون بابا موندنم دیگه فایده نداره...

دیگه من دردسر قافله ام...

با پای پر آبله ام...


دس روی دس نذارید بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

لباس نو بیارید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

خونه رو خوشبو کنید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

پاشید آب ،جارو کنید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

عود و عنبر بیارید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

دلو دیونه کنید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...

موهامو شونه کنید،بابام میاد،بابام میاد،بابام میاد امشب...


.................

داوودم میخوام از این تنهایی در بیام...

دلم میخواد پربکشم...

دلم میخواد چشامو ببندم و وقتی باز میکنم،تو باشی...تو باشی فقط کنارم...

من به معجزه ی تو ایمان دارم...

معجزه کن!!

دلم نمیخواسته...هیچ وقت دلم نمیخواسته اینجوری تنها بشم...

نگاهی به دلم بنداز...به هیچ کس خوش نیس...به هیچی خوش نیس...

ولی نمی میره...

نمی بره...

کم نمیاره...

خسته نمیشه...

امیدش به توه!!

منتظر معجزه ی توه!!

معجزه کن...!!



"التماس دعا"

[ پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 ] [ 12:6 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]
 

 

چه کسی بی خبر یکهو

                     این «پایان» را

                             وسط قصه ما نوشت؟!

 

 

[ پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 ] [ 0:12 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

 
انگار تازه فهمیده باشم چه خبر شده،

 
شانه ام لرزید سایه اتان بر سرم نبود
       صدای بودنتان نمی آمد بغضم گرفت
                                    گریستم سخت بود!
                                                       درد بود...
 
میبینید ستاره ها ی گم شده ی من؟

 همیشه داغ نبودنتون برام  تازه ست
[ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ] [ 17:14 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

شبه سیاه خاطره نمیشه از یادم بره
تلخیه اون دقیقه ها اشک و به یادم میاره
هوای زندگی برام پدر منو تنها نزار
یه بار دیگه نگام بکن به منه بی صبرو قرار
اینجا دلم تنگه همش برای بودنت پدر
به یادتم هر جا باشم هر شبو هر صبح سحر
تو دست من دست تو بود روز خداحافظیمون
نفهمیدم چطور گذشت نشد بگم پیشم بمون
با غمه تو چطور میشه زندگی رو ادامه داد
بگو پدر چطور میشه اون سوی ابرا نامه داد
ترانه هامو می ریزم به جای گل روی تنت
کاشکی ترامه مو پدر میشنیدی قبل رفتنت
گفتم بمونم پیش تو شاید چشاتو وا کنی
پدر نشد یه بار دیگه اسمه منو صدا کنی
چی منو دل تنگ می کنه به جز غروب تو پدر
نبود تو درد منو چه دردی از این بالا تر

چه دردی از این بالاتر

چه دردی از این بالاتر

چه دردی از این بالاتر 

چه دردی از این بالاتر

چه دردی از این بالاتر

.

.

.

.

این روزا زندگی تقریبا داره عادی میشه به جز شبایی که داری به مرز خفگی می رسی و جرات حفه شدن نداری ...

عادی  شدنی که  شاید از گند ترین روز عمرت هم گند تره  ولی خوب باید زندگی کرد بدون کسایی که 23 سال از زندگیتو  لحظه لحظه  پر کرده بودن  و 67 سال دیگه هم بیشترین سهم زندگیت میشن و هستن  .... حتی با اومدن جدید ترین فرد زندگیت....

راستی رفیق تو که هر دفعه می گی خدارو داری  میبینی  .. .

دوست قدیمی با تو هم هستم ... تو که گفتی  خدارو  اویزون  به  صلیب دیدی...

دوست قدیمی تازه غریبه تو که می گی  خدا همیشه باهاته  حتی  با تموم گند بودن زندگیت و به اغما رفتن لحظه هات خدارو دیدی

 

بیارید نشونم بدید...مگه نمی گید  هست ؟ پس چرا نمی تونید بودنشو ثابت کنید ؟


[ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 22:9 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

رو به رومی، مث دیوار

نمی تونم بت بگم خدانگهدار

درد دل کن، بگو اینبار

سهم من از تو چیه جز تن تبدار

 

چی شد از من، دل بریدی

دیگه روی خوش به من نشون نمیدی

چرا از من ، دس کشیدی

وقتی فایده ای نداره ناامیدی

 

برگرد پیش من ، اینجا همین ساعت

بی مکث بی وقفه ، در اولین فرصت

 

 

حتی یک بار، نشو دلسرد

نگو سرنوشت من و تو رو جدا کرد

واسه درمون، واسه این درد

از تموم جاده های رفته برگرد

 

  

برگرد پیش من ، اینجا همین ساعت

بی مکث بی وقفه ، در اولین فرصت ...



شاعر:احتمالا مهدی موسوی

[ شنبه بیست و نهم خرداد 1389 ] [ 1:40 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

همیشه از اینکه منتظر باشم متنفر  بودم ....

مزخرف ترین کلمه به نظرم انتظار بود ...

حالا  من دچار انتظار  شدم .. این قدر  دچار  شدم که توی بهت ثانیه هام  فقط منتظرم و خیره می شم به دور دست  .

اون قدر خیره می شم که نمی فهمم چطوری   صورتم  خیسه ...این قدر  زل می زنم  به عکسایی که تغییر حالت چهره شون رو می فهمم ...

این قدر  تو خیالم باهاشون حرف می زنم  که به  جواب خیلی  از سوالام میرسم  و نا خدا گاه یاد مقصر  ماجرا می افتم  هر کی غیر خدا ...

به راننده ای که هنوز داره  روی  مخم راه میره .. از مستاجری که  ناگهانی  اومد و باعث  شد ناگهانی ترین اتفاق زندگیم  بیفته ...

 و همه ی تماسایی که گرفته میشه و وقتی جواب می دم یادم  میره

بابام یادم داده صبور باشم  .. یادم داده که با ادما خوب باشم ..

این قدر  خوب باشم که هیچ فرقی  بین ادما واسم نباشه ...

یادم داده که چطوری  رو پای خودم وایستم ... یادم داد چطوری  زندگی  کنم ....

یادم نداد  وقتی ناراحت می شم گریه کنم .. یاد گرفتم بریزم تو خودم  عین خودش .. یادم داد اگه از  دست کسی  ناراحت میشم به روش نیارم  چون اگه می دونست  تو ناراحت میشهی که این کار رو نمی کرد ...

یادم داد همه ی این چیزارو ...

ولی باز یادم میره از  دست کسی نباید عصبانی  شم ... بی اختیار وقتی  تلفن رو جواب میدم سرش داد  می زنم ...

می خوام بهش  بگم که تو باعث  شدی که الان  به اینجا برسم.. تو باعث  شدی   تولد حضرت محمد بشه گند ترین و مزخرف ترین روزی که توی عمرم دیدم ...

تو باعث  شدی یه دختر که حالا بیشتر از همیشه  به بودنه  یه پدر  یا برادر  برزگ تر  نیاز  داره  نیازشو نابود کردی ...

بگم  تو بودی  که ....

 

بابا  ببخش منو ... لطفا ...

.

.

.

.

بابا خیلی  به عکست زل می زنم .. اینقدر که جلوی همون  عکس  بزرگت  توی خونه  وقتی  چشام خیسه خوابم  می بره ...  این قدر  که وقتی  از خواب  پا میشم حس می کنم که همین الان  رفتی سر کار  .. حس می کنم که شب  دوباره  بر میگردی  ...

دوباره بر میگردی  که  برای  توی بغلت پریدن مسابقه  بزرایم  ... دوباره  بر می گردی و بهم زنگ می زنی می گی  حمیده کجایی؟ بیام دنبالت ؟  دیر نکنیا .. مراقب خودت باشیا ...

ولی بابا نمی تونم به عکس  داوود نگاه  کنم  اصلا نمی تونم .... 

داوود  ببخش  که  فقط  وقتی  که داشتیم میذاشتیمت  توی قبر  سیر  نگات کردم و جیغ کشیدم ...

ببخش که  اون روز  اخرین روزی  بود که دیدمت ..

ببخش  از اینکه  اون روز  رفتم پبش دوستات  دست   مهدی  رو بگرفتم  با گریه  بهش می گفتم  پاشو  مهدی  داوود خوابیده  تو که می دونی  خیلی  سخت  بیدار میشه  تو می تونی بیدارش  کنی  پاشو مهدی  برو  داود و  بیدار  کن  به خدا  خوابه تو صداش کنی  بلند میشه ...

ببخش که به سحر  گفتم  تو نباید بار اول  این طوری  می اومدی  تو خونه ی ما ...

داوود ببخش که همه ی ارزوهاتو  گذاشتم کنارت که هر وقتی  چشاتو باز  کردی ببینی  که چه ارزوهایی داشتی ...

بزار  حس  کنم  بودنتو بزار  هنوزم  تو خیالم  صدای  خنده های  بلند ومعروفتو   بشنوم ... بزار  تموم  شوخی ها و بازی هامون  رو به خاطر  بیارم  ..

بزار  هر چی می خوام از تو بخوام مثل وقتایی که اراک بودی  .. بزار وقتی  داری  بر میگردی  تهران  یه عالمه  سفارش  بدم که واسم بیاری  ...

می ذاری  داوود ؟

.....

این روزا خیلی  بدن  ..  قبلا ها ته  غصه مون این بود که چرا تو انتخابات نتیجه ای نشد که می خواستیم ...

یا ته ته  ناراحتی مون این بود که اگه  یکی  بهت می گه دوست دارم دروغ میگه ... ته ته ناراحتیم این بود که باز این ترم  فلان درس رو حذف کردم یا افتادم ولی الان اوج ناراحتیم میرسه به شماها ... میرسه به بودنی که به نبودنتون  تعبیر  شد ...

می بینی  تو این 2 ماه چه قدر  تغییر  کردم ؟ تو این 2 ماه می گم گور بابای درس .. گور بابای کسی که هی زیر گوش دروغ می گه ..

گور بابای  همه ی نتیجه هایی که تو انتظارشون رو نداشتی  ..

اره  گور بابای همه ی اینا ..

گور بابای  سادیسم زندگی ...

گور بابای احمق ترین کسی که میشناسیم ...

 

بابا  مراقب مامان دانیال و من باش ... من که بودنتو حس می کنم ... درست مثل شبایی که می خوابیدیم بلند میشدم می اومد  پیشتون دراز می کشیدم  حرف میزدم ..

می گفتی  حمیده ساعت  2-3 شبه پاشو  صبح دانشگاه داری ...

مثل همون وقتی  که می بوسیدیم یا وقتی خودمو میزدم به خواب می اومدی بالا سرم  بوسم می کردی   می گفتی   شنیدی که ادمی که خوابه رو میشه بیدار کرد. . .

ولی  تو تا نخوای الان بیدار نمیشی ....

 

می بوسمتون اروم ...

توی روز و شبایی که  پر از دردایی هستم که  توی لحظه بد ترین  خدای  بودن بهم  داد ....

 

.

.

.

پ.ن :

این روزا می گم  این خدا همون خدایی نیست که تو بهم نشونش دادی ....

اون خدای توی الکی  بود که نداشت هر جا میریم مثل خانواده بریم ..

الان دیگه یه خانواده نیستیم بابا  ..

یادته هر جا می خواستیم بریم میگفتی  ما یه خانواده ایم باید همه با هم بریم .. حالا از این خانواده چی مونده ؟

چرا وقتی خدا راضی تون کرد  به رفتن نگفتی ما یه خانواده ایم ؟

 

[ چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 ] [ 20:34 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

رفتی ولی نگاه تو یادم نمی رود

چشمان بی گناه تو یادم نمی رود

گم می شود سیاهی شبهای زندگی

تا چهره ی چو ماه تو یادم نمی رود

گفتی که تا همیشه به یاد خدا بمان

گفتم که در پناه تو یادم نمی رود

از قامت بلند تو جز استخوان نماند

آن پیکر گواه تو یادم نمی رود

فردا اگر زمانه مسافر کند مرا

باور بکن که راه تو یادم نمی رود ..


نجمه زارع - یک سرنوشت سه حرفی

*****


این روزا به هر دوست قدیمی  که می گم چی شده می گن داری دروغ می گی .. مطمئنی ؟

می گم نه هر وقت باور کردم می تونم مطمئن بهت بگم چی شده .. ولی  وقتی    دارم با بودنشون  زندگی می کنم قطعا نمی تونم هیچ  چیز غیر باوری   رو باور کنم ...







[ جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 ] [ 22:44 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]


سهمم از بی تو بودنم غم بود

خبرش تا به ناکجاها رفت

هی شکستم  شکستم ُ دیدی

بی تو آرامشم به یغما رفت

.

.

.

[ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 ] [ 20:39 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]


رفتی و ندیدی  که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من

وابستگی ام را به تو باور کردم 

*******



این روزا رو اصلا دوست ندارم و حتی نمی تونم باور کنم که یه  دفعه  تو یه  لحظه تموم  دنیا و آرزوم وارونه  شده . . 

همیشه از اینکه واسه سال نو جشن بگیرم بدم می اومد و سعی می کردم تا اونجا که می تونم تبریک نگم به کسی  اگه  هر ساله توی خونه مون شوق عید بود فقط به خاطر بابا بود چون عاشق عید و مهمون و عیدی دادن به کوچیکو بزرگ بد ولی حالا یباید  به عکس بزرگی که با یه ربان مشکی تزئین شده  و  توی خونه گذاشتیم  زل بزنم و تو دلم  اشک بریزم  که مبادا غمی  روی  غم دل مامان و دانیال بزارم ...



به این فکر کنم و که امسال برای  سفره هفسینی که هیچ وقت پهن نخواهم کرد کدوم عکس رو انتخاب کنم تا دو تا شمع مشکی کنارشون روشن کنم ....

هنوز نمیدونم باید برای از دست دادنه داوود اشک بریزم یا بابا ؟

هر کی هم که از  راه میرسه میگه بگو خدایا شکرت  یا خدا خدا کن !!!!

اخه لعنتی  بگم خدارو شکرت که تو یه لحظه هم بابا هم برادرم رو ازم گرفتی؟؟

اصلا نمی دونم چی باید بگم  و باید چه کار کنم ....

این روزا حوصله ی هیچ چیزو هیچ کاری رو ندارم

این روزا بدم بد ...



سال 88 رو  دوست ندارم از اسفند متنفرم از  عدد 13 بدم میاد ... این چندمین 13 ای هست که عزیزامو داره می گیره . . . از چیزی که رو به رومه بدم میاد . . . از  سال 89 به اندازه سال 88 متنفرم . . . مثل اینده ی مبهمی که پیشه رومه . . .

این روزا به خودم می گم کاش وقتی تولد بابا بود همون موقع زمان رو متوقف می کردیم و بابا  توی  46 سالگی می موند و داوود هنوزم سر به سرم می ذاشت بازم حرف می زد و بابا  برای  حرفاش  ضعف می کرد  بازم حرف می زدو می گفتم بابا بازم  سوگلیت  شروع کرد ..





ولی نیستن   دیگه نیستن ...

دیگه  بابا از در نمیاد تو تا من و دانیال با هم مسابقه بزاریم بپریم بغلش ببوسیمش....

دیگه داوود  نیست تا باهاش  درد دل کنم و دستاشو بگیرم و محکم  فشار  بدم که مبادا تو تاریکی تنهام بزاره ....

حالا تنهام ...

اینقدر تنهام که اصلا باور نمی کنم که چه بلایی سرم اومده ....

همش منتظرم همون 15 دقیقه دیگه ای که بابا گفت میرسیم  تموم شه و برم خودمو ببندازم تو بغلشون و باور کنم خواب بودم یه خواب وحشتناک ....

بابا به خدا 15 دقیقه بیشتر شد پس کی میرسی خونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

.

.

.

بابا  و داوود مطمئنم که خودتون هم فکر نمی کردید که این عکسا یه روزی ربان مشکی بخورن و با سایز بزرگ چاپ شه واسه مراسم روز سوم توی مسجد . . .



**************



پ.ن : برای شادی روحشون دعا کنید . . .

پ.ن : داوود این روزا  آهنگ داداشم و دیدم تو خواب رو همیشه گوش میدم مثل وقتایی که  بلند بلند می خوندی و می زدی . . .  داوود همیشه بهت می گفتم این قدر زود زود نیا تهران بزار دلمون تنگ شه بعد بیا ... حالا کجایی؟






ادامه مطلب
[ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 ] [ 0:16 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

نمیدونم  این متن رو کامل می خونی  یا نه؟

نمیدونم  شاعری  یا با شاعرا  در ارتباطی ؟

نمی دونم  تا  حالا شده  توی انجمن  های  ترانه شرکت کنی  یا نه ؟

نمیدونم تا حالا وقتی که پر از  حس  واسه خوندن و شنیدن   عاشقانه های  یه شاعر  بودی سراغشون  رفتی یا نه؟

نمیدونم بعد از خوندنه  حرفامون چه برداشتی  می کنی  و بعد از  خوندن  علاقه مند میشی  توی  کانونها  شرکت کنی  یا حس  بدی  از  شعر و شاعران تو  وجودت  جوونه میزنه . . .

هیچی نمیدونم جز اینکه . . .

 

شاید باورش سخت ُ گفتنش هم  سخت تر . . . ولی  دیگه شعرای عاشقانه  تقدس خودشون رو برای مایی که داخل گودیم  از دست داده ، دیگه با خوندنه  شعرای  عاشقانه حسٍ قشنگ  عاشقی  سراغمون نمیاد . . .  مخاطبِ هر کدوم ساعت به ساعت نه لحظه به لحظه  عوض میشه . . . شنیدید که بعضی از رفتارا تیشه به ریشه زدنه؟ آدمای به ظاهر شاعر هم  محکم ترین  تیشه رو  تو  دستای به ظاهر  عاشقشون  گرفتن و به ریشه  میزنن واسشون هم فرقی نمی کنه  که این ریشه  ضعیفه  یا محکم . . .فقط  به تنها  چیزی که فکر میکنن  راه حلی واسه  بهتر  شدنه  حسشونه . . .  از آدمای مختلف  استفاده می کنن  تا جوونه های شعر تازه توی  ذهنشون  رشد کنه  برای  احساسی  تر  شدنش  هم  همون چیزی میشن که توی  شعراشونه. . . بسته به شرایط یا عاشق میشن  یا قاتل یا  یه خیانت کار . . . آخر  سر هم میگن  گور بابای ........اینا  آب روونن  میانو میرن  . . .

هیچ حسی ندارم جز  حسه  ترحم واسه  ریگ هایی که ته رود خونه موندنو  جرأت حرکتی  ندارن . . .

(حمیده بانو)

 

با هم بخونیم . . .

 

قصه ی زندگیٍ یک زنٍِ شاعر

 

 از زمانی که فهمیدم زندگی چیه و عشقو شناختم دوست داشتم در آینده همسر یه هنر مند بشم مخصوصا شاعر . . . آخه بابام همیشه می گفت شاعر دلش دریاییه با همین ذهنیت بزرگ شدم . . . هر شب تو رویاهام خودم رو کنار همسر شاعرم می دیدم و صبح ها با حسرت بیدار می شدم و آرزو می کردم این رویا به حقیقت تبدیل بشه . . . بالاخره روزا گذشت و من شدم یه دختر 20 ساله و تو اومدی . . . یادمه اولین سوالی که بابا پرسید این بود که : آقای داماد چه کاره هستید؟ و تو با لحن مخصوص خودت گفتی : اگه خدا قبول کنه شاعرم و . . . دیگه هیچکدوم از حرفا رو نمی شنیدم فقط یه جمله تو ذهنم تکرار می شد : اگه خدا قبول کنه شاعرم . . . . اگه خدا قبول کنه شاعرم و . . . وقتی رفتید بلافاصله قبل از اینکه کسی نظر من رو بپرسه جواب مثبتم رو به همه با قاطعیت اعلام کردم حتی به کسی اجازه و وقت تحقیق ندادم و مامان رو مجبور کردم صبح فردا به مامانت زنگ بزنه و . . . در عرض کمتر از دو هفته ما با هم عروسی کردیم . . . با ور نمی کردم . . .همه ش فکر می کردم خوابم . . . با تموم وجودم احساس خوشبختی می کردم وقتی شعرات رو برام می خوندی . . . مخصوصا زمانی که یه کارت رو به من تقدیم می کردی دلم می خواست از خوشحالی فریاد بزنم . . . 6 ماهی از زندگیمون گذشته بود که حس کردم رفتارت یه طوریه .. . مدام برات اس ام اس می یومد . . . تلفنت که زنگ می خورد می رفتی تو اتاق و در رو می بستی و آهسته حرف می زدی وقتی هم که می پرسیدم کی بود با سردی می گفتی : دوستمتا یکی از دوستات بهم زنگ زد و گفت که حواسم بهت باشه . . . باهاش دعوام شد و تلفن رو قطع کردم . . . اصلا دلم نمی خواست حتی یک لحظه به حرفاش فکر کنم اما شک مث خوره افتاده بود تو وجودم . . . آخر هم نتوستم بهش غلبه کنم و یک روز اومدم به انجمن شعری که می رفتی و . . انگار خدا منو خیلی دوست داره . . چون قبل از اینکه کسی منو ببینه دیدمت که یا یه خانم حرف می زنی درحالی که دستش تو دستته . . . اصلا باورم نمیشد . . .دوست داشتم همه چیز یه کابوس باشه . . . خیلی زود از جلسه اومدم بیرون . . . تو راه همه ش گریه می کردم اما به خودم گفتم شاید من اشتباه می کنم . . . شاید اشتباه دیدم . . .به همین خاطر وقتی اومدی ازت خواهش کردم که دفعه بعد منو با خودت ببری و تو هم قبول کردی . . . وقتی تو جلسه شعر یه خانم خواست بهت دست بده و تو گفتی : کی دیدی که من به یه خانم دست بدم دیگه مطمئن شدم که اشتباه کردم . . . ( نمی دونم چرا اون لحظه متوجه معنای تعجب اون خانم نشدم )تو دلم به خودم فحش می دادم که چرا بی جهت بهت شک کردم . . . زندگیم داشت آروم می شد تا روزی که حموم بودی و یادت رفته بود گوشیت رو خاموش کنی . . . واسه ت اس ام اس اومد و من نگاه به گوشیت کردم و دیدم فرستنده یه دختره . . . اس ام اس رو باز کردم و . . . اینکه دیگه حقیقت بود . . . با عصبانیت صدات کردم . . توقع داشتم حداقل حاشا کنی اما تو با خونسردی گفتی : نمی خواستم بهت بگم چون می دونستم حسادت می کنی . . .اما عزیزم من فقط تو رو واسه زندگی می خوام . . . اینا آب روونن می یان و می رن تویی که ریگ ته رودخونه ای . . . داشتم بالا می آوردم . . . فقط تونستم بلند شم و از خونه برم بیرون . . . نمی دونم چی شد که سر از شرکت دوستت درآوردم و با کمک اون وارد میل باکست شدم و . . .  اینهمه ذلالت ؟ اینهمه خود کوچیک بینی ؟ واقعا نمی دونم چرا ؟ تو اینقدر کمبود محبت داشتی که اینطوری خودت رو با کلمات به پای دخترهایی می نداختی که اصلا تو فکر تو نبودند ؟ چقدر ارج و قربت شکست .. چقدر سره راه .. چقدر دم دست بودی و من نمیدونستم...نمی دونم چرا باز هم احمقانه به خودم گفتم اشتباه می کنم تا دوستت تیر خلاص رو زد . . . چند تا فیلم که از چند جلسه شعر تهیه شده بود . . . تو یکیشون تو بودی که دستتو دور کمر یه دختر انداخته بودیو باهاش حرف می زدی . . . دختری که از شرم گونه هاش گل انداخته بود و تو چشماش ناراحتی و عذاب رو می شد دید . . . یا اون یکی که یه جای دیگه همزمان با رد شدن از کنار یه دختر خانم قربون صدقه ش رفتی و واضح بود که خودشو به نشنیدن می زنه . . . یا جای دیگه که دستتو جلو دختری که مشخص بود دختر معتقدیه دراز کردی و وقتی دیدی توجهی نمی کنه علنا. . . وااااااای چطور دلت اومد ؟ من هیچی . . . من به درک . . . چطور دلت اومد با دخترایی این کارا رو بکنی که معصومیت تو چهره شون موج می زد . . . . اگه سراغ دخترایی مثل خودت می رفتی کمتر ناراحت می شدم اما اینا . . . تو چقدر رذلی ؟ اصلا اندازه داره ؟حالا چند روزیه که خیلی به حرف بابام فکر می کنم . . . بابا درست می گفت اما من متوجه حرفش نشدم . . . شاعرا دلشون دریایه . . . یه دریابا یک عالمه مروارید . . . فرق نداره مروارید کوچیکه باشی یا بزرگه . . . هر چی باشی تو دریا گمی . . . بیچاره اون مرواریدی که ساده لوحانه دل به دریا می بنده . . .    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

قصه ی زندگیٍ یک شاعرٍ زن  

 

وارد سالن که شدم دلم هری ریخت پایین ... انگار امروز روی شانس بودم .. درست روزی  می خواستم شعرم رو بخونم که همه اساتید شعر جمع بودن .. انگار امروز توی این نقطه از کره زمین یه معدن از شعر و ادب ایجاد شده بود . غزل سرا و پست مدرن .. سپید نویس و اروتیک سرا ... همه و همه ... انگار فرهیختگان با هم کورس شعر سرایی گذاشته بودن برای دل ما .چقدر برام بزرگ بودن .. تک به تکشون ... " الف " که وارد شد میخواستم از خوشحالی جیغ بکشم .. یعنی اونم شعر من رو میشنوه امروز . یه کم جلوتر " ب " رو دیدم باورم نمیشد که من قراره برم روی سکویی شعر بخونم که استاد " ب " هم همونجا شعرش رو میخونه . همه بودن " پ " "ت" ث " " ج " ...... بعد از سالها آرزوم داره براورده میشه خدا کنه هول نشم خدا کنه من رو هم به عنوان کوچیکترین عضو این مجموعه قبول کنن .احساس میکردم که لایق این جمع نیستم . بین اینهمه خوبان من چه میکنم .. بین این بنده های خاص خدا . بین اینهمه هنر دل . بین اینهمه دل های پاک و شاعر . خدایا لیاقت نصیبم کن ...می خوانم : خوبان همه جمعند و من رخصت شعر میطلبم .....دست میزنند .. انگار در جای دوری هستم و خودم را نمیبینم ... پرواز .. حس پرواز دارم ... بال میزنم در این فضای آسمانی ...نوبت نقد است ... پیش از این دیده بودم که اثرهای خوانده شده که عموما آقایان بودند را چگونه به شدیدترین وجه نقد میکنند .دلهره داشتم ... زمان متوقف شده بود ... دستها یکی بعد از دیگری بالا آمد نگاهها مهربان بود ... همه گفتند  آفرین ...عالی ... به به ... نیکو ... دست مریزاد ...زیر لب ذکر میگفتم : خدایا ممنونم ممنونم ... جلسه تمام شد اما هیچکس دلش نمیامد که نخستین نفر باشد برای ترک جمع .. نمیخواستند چیزی از دست بدهند ..استاد " الف " به رویم لبخند پاشید " استاد " ب " روبرویم کف زد استاد " ج " به شانه ام با مهر دستی نواخت ...خواستم ایراد های شعرم را بگویند ... نمیدانم چه شد که دیدم دست استاد " ... " چه فرقی میکند کدامشان ؟ دور کمرم حلقه زد ... تمام تنم از شرم گداخته شد .. کاغذ در دستم میلرزید .. میگویند که عادتش است ...

استاد " .. " دستش را دراز کرد به سمتم .. گفتم دست نمیدهم ... لبخندی معنی دار زد و قربان صدقه ام رفت ..
میگویند این نیز عادت این است
استاد " .... " شماره اش را به من داد گفت برای اشاعه فرهنگ ادبی !
بعد برای گسترش این ارتباط شماره ام را خواست ...
میگویند این هم از عادات این یکی استاد است
استاد " ..... " زیر گوشم خواند : تو خودت مثل این شعر زیبایی ...
میگویند عادت دارد از " اجناس " زیبا تعریف کند .. خوب شاعر است با دلی خجسته .
استاد " ...... " میگوید ایمیل بهترین راه ارتباطی با شاعرای تازه کار است وبلاگ ها بی جنبه شده اند !!!
میگویند کارت درست کرده به همراه ایمیلش و به آنهایی که قوه شعرش را شکوفا !! میکنند تقدیم میکند ...
گیج و حیرانم ...
تیر خلاص : استاد " ....... " میگوید : ماشین دارم برسانمتان !
آخر شب این
sms
دیگر دیوانه ام میکند : چقدر امروز خوشگل شده بودی ...
بعد ها که از این شوک خارج شدم با کمی پرس و جو فهمیدم این دلهای خجسته فقط و فقط در پی هوسند تا شعر ...
شنیدم چند تاییشان زن و بچه هم دارند و باز هم ...
دلم گرفت ... دلم سوخت ... اما شعر چه ؟

 

باز هم عطش شعر مرا به اینجا کشاند ... استاد " .. " را دیدم ... همانکه با همه به زور دست میدهد .. حوصله نداشتم دوباره به بهانه دست ندادن نگاه عاشق کشش را بریزد روی تنم ... خانمی کنارش بود سلام کردم و دستم را دراز کردم ...
مثل حاج آقای فیلم ها با لحنی روحانی گفت : کی دیدین که من به یه خانم دست بدم ؟؟
از حیرت کم مونده بود سکته کنم ... بعد ها فهمیدم آن خانم زنش بوده .
در این حیرانی بودم که با صدای فحش یکی دیگر از شعرا به خودم اومدم ... صد رحمت به گنده لاتهای جنوب شهر .. هر چی از دهنش درومد میگفت .. حتی ندانستم مخاطب کیست ...


بعد ها گفتن برای شاعران طبیعی است یک روز سرخوشن یک روز افسردگی دارن یک روز ادیبانه حرف میزنن یک روز چاله میدانی .. یک روز عاشق میشن .. روز بعد هم عاشق میشن .. ساعت بعد هم عاشق میشن .... بعد یکهو فارغ ... شعر که وفا ندارد ! جلوی روی هم قربون صدقه میرن پشت سر ، سایه هم رو با تیر میزنن . خبر ها از همه جا میرسد . فلانی دیشب چه کرد .. بهمانی دیشب با کی بود .. جالب اینکه هیچکسی هم در نهایت جدی شان نمیگیرد . شده اند بهانه خنده ...شده اند نقل قصه های شبانه ... گرمی بخش گفتگو های بیهوده ... خودشان بی حرمت کردند هم شعر را و هم شاعر را .

حقیقت آنکه لعنت به این روزگار ! شعر مدتی است مرحوم شده ... فاتحه مع الصلوات !

 

 ( شیلامیدانی)

 

 

 

                                                        جمله ی امروز :

                                      رد بوسه هایت را که میگیرم

                                       میرسم به جای پای هوس!!!

 

                                              (حمیده بانو)

[ دوشنبه پنجم آذر 1386 ] [ 11:16 ] [ *Ma2Ta* ] [ ]

 

 اونقدر برای اومدنت نوشتم که 

              چشمام رو کلمه ها پر کردن

                                        اونقدر که وقتی اومدی

                                                                                 ندیدمت . . .

 

 

    پ.ن:دلم گرفته بود این پست رو گذاشتم...این چند روزه نمیدونم چرا همش نگرانم واقعا نمی دونم چرا فقط  میدونم  دیوونه  کننده است... بیشتر از  قبل....

پ.ن: می خوای نظر بدی برو تو پست ِ قبل

[ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ] [ 12:7 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]
 

سلام گل شکستنی

دستمون اصلا رمق نوشتن نداره . . . قلم لال شده . . . چی می تونه بگه آخه ؟ نه می خوایم شعار بدیم . . .نه دلداریهای الکی ومزخرف . غم بزرگیه . . .می دونیم .. . .سخته . . .

خیلی سخته که نازنین قهرمان زندگیتو جلو چشمت به دست خاک بسپرن و تو نتونی دستی به نشونه خداحافظی براش تکون بدی یا حتی یه بوسه روی گونه اش به عنوان یادگاری برای روزهای آینده . . .

 غیر ممکنه با چشم خودت شکستن کوه محکمی رو که تکیه گاه روزای سخت زندگیت و پناهگاه امن گریه هات بوده رو ببینی اما نشکنی. . .

 لعنت به تقدیری که بی رحمانه رستم قصه هاتو ازت گرفت وتو مجبوری فقط نگاه کنی وحتی اشکی هم نریزی. . .

می دونیم که هنوز باور نکردی سفر بابا رو . . . نباید هم باور کنی. . . چون هست . .. هنوز هم هست . . . به خدا هست . . .فقط کافیه بادقت نگاه کنی . . .اونوقته که تو ازدحام جمعیت این روزا یه قامت مردونه رو می بینی که دستای همیشه حامیش رو باز کرده تا بپری تو بغلش وبا خیال راحت اینقدر گریه کنی تا خوابت ببره . .. گوش کن . .. می شنوی ؟

می شنوی صداشو که با محبتی که فقط خاص خودشه

می گه : چیه عزیزم ؟ چرا گریه می کنی ؟ نترس گلم . . . . .بابا پیشته . . . همینجا . . تو قلبت . . . تا همیشه . . . تا ابد

 

 

گريه كن عزيز خسته . . . بذا تا سبك شي از غم

اجازه نده تو قلبت . . . جاشو محكم كنه ماتم

گريه كن ابر بهارم .  .  . تا دلت آروم بگيره

حيف چشماي قشنگت...كه تو چنگ بغض اسيره

 

 

پ. ن: داداش آتیلای  کوچولوي مهربونمون. . . مي دونيم كه دست ناجوانمرد تقدير زخم بزرگي به دلت زده. . .تکیه گاهت شکسته . . . می دونیم. . . سخته می دونیم . . . اما عزیز دل از  الان  به بعد  تنها  اميد  تاتا ي  مهربونت به  تو  و کمکهاي  تو  هست و به اميد اينکه  اتيلاي  کوچولوش  داره مرد ميشه ميتونه يه ذره  سنگينيه  اين  مصيبتو  تحمل کنه. . . تو  تنها  پناه مادر مهربونتو  تاتاي  پاک  تر از گلت هستی . . . پس خودتو نسپربه  دسته  بي  رحمه  زمونه. . . نذار چرخ سنگین روزگار خوردت کنه . . . نشکن زیر بار غم . . . نشکن ای پناه آخرین  

پس...بلند  شو  قد  علم  كن   تا  ثابت كني مي توني  يه  تكيه  گاه امن براي  بودن  و موندن  باشی

 

 از طرف:*ما۲تا*

(شیلا و حمیده بانو)

[ چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ] [ 10:29 ] [ *Ma2Ta* ] [ ]

باز دفتر شبای دلتنگی ام باز شده ولی اون حسی که باید ایجاد بشه  تا خط خطی کنم سراغی  ازم نمیگیره . . . دوست دارم بنویسم ولی از چی؟ از کی؟

توی  سکوتم یه عالمه کلمه ناخواسته از سیمای خار داره مغزم عبور میکنن یه عالمه  بهونه واسه نوشتن پیدا میکنم و میشم پراز بهونه ی های تازه متولد شده . . .

امــــــــــــــــــــا . . .

اما به محضه اینکه دستام میخوان روی  برگه های سفیدم برقصند این بار قلمه که سکـــــــــوت میکنه...

سـکـــــــــوت قلم از چه جنسیه؟؟؟

**********

امشب شبه تولد کسیه که باعث شده  فروردین رو  به خاطرش بیشتر از ماه های بهار دوست داشته باشم...کسی که  بعد از  اون شبی که  اخرین بار صدای گرمش گوشم رو نوازش داد ...شد اخرین تماس  تلفنی و الان میدونم شاید  حدود یه سال ازش میگذره  و من  نه زنگ زدم نه میل  دادم

نمیدونم چرا ولی شاید  از خجالتیه که میکشم ...از قولی که نتونستم انجامش  بدم اتمام همون سایت... اینکه  دیگه روم نمیشه  بهش  یه  زنگ  بزنم  تولدش  رو تبریک  بگم  میترسم  بهم  یه چیز  بگه  که چی  شد اون همه ادعای  حرفات اون همه دوست داشتنی  که ازش  دم میزدی و میگفتی  من  ساپورتت میکنم به عنوانه یه طرفدار و از این حرفا...

اولین  هدیه تولدش یه سایت بود (ساله ۸۲)با  اسمه خودش و برای خودش خیلی  خوشحال شد و  من عاشقه  خندیدنو  صداش  بودم  عاشقه فیلمی  بودم که ازش  داشتم  عاشق کادویی بودم که بهم داده  بود  به عنوانه یادگاری...ولی الان دیگه هیچکدومشون نیستن فیلمی  که دزدیده  شد و یادگاری ای که توی  مکه جا  موند... نمیدونم چرا  اونجا ولی  وقتی  فهمیدم  همش گریه میکردم اخه یادگاری  از  طرفه  بهترینم بود.... خیی خواستم بهش  بگم  ولی  جرات پیدا نکردم 

یادمه اولین متنی که نوشتم به کمکه یکی از دوستام برای  تولد مهران  بود که  هنوزم دارمش میخوام دوباره بهش  تقدیم کنم...

اون افتاب رو میشناسه بهتر از من . . . پس همین جا توی  افتاب بهش میگم بهترینم تولدت مبارک و ببخش  به خاطر  کوتاهی هایی که کردم کاش بتونم حد اقل یکی از لطفاتو جبران کنم ...

متن زیر با هزار بوسه تقدیم به تویی که همیشه دوست داشتم و دارم . . .

جهان در سکوت است همه منتظرند عشق را

در  چشمان منتظر پرستوهای مهاجر می توان تجربه کرد

اهمیت این تولد را در راکد شدن آب می توان  فهمید

عزیزی بودن کودک را در خاموش  شدن باد می توان درک کرد

تمام فرشتگان آسمانی  دستها را در هم گره زده و دعا می کردند

و دور مادر را گرد شده اند  و تمام  شهر را خوابی آرام فرشته فرا گرفته

و آنها  به زمان گفته اند خاموش باشد

وتنها خورشید است که موعود ار خبر می دهد

*********

اری  !! زمان زمان ِ تولد بهترین است

آه !!! کودک متولد شد  به آن شکل که غنچه شکفته شد

پرنده ها پرواز می کردند  و آب خروشان شد

و باد به غرش خود  مشغول شد

و فرشتگان  می رقصیدند

و به هم تولد  کودک دوست داشتنی  را تبریک می گفتند

و کودک مدام در جای خود می خندید ......... 

تولدت  مبارک مهران عزیزم

 

 

*********


 

پ.ن: مهران عزیزم خوشحالم که  از طرفدارات  هستم ..... و خوشحالم که هستی و همیشه و در  همه حال جوابه  ایمیلامو میدی

 

  

 

جمله ی امروز:

 

تولدت مبارک گل  پونه

گل  عزیز من یکی  یه دونه

همه ترانه هام  پیشکش  چشمات

دلم می خواد   فقط از  تو بخونه

[ پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ] [ 11:33 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

نمیشه رو تو حساب  کرد مثله افتاب  زمستون می مونی

  میری  بی خبر  نگفته میشی  باز  دوباره مهمون

نمیشه  حتی  کمک  کرد از  تو  جمعه  دل خوشی ها

تو نباشی دیگه از ما چی  می مونه جز  یه  تنها

 

قشنگه مهربونه ما کاش  این طوری از پیشه ما  نمیرفتی

دلمون می خواد باور کنی از  ته  دل  دوست داریم و وقتی  بهت  التماس می کنیم که  بمون بمونیو  نری وقتی اون همه دعا کردیم واسه موندنت دوباره خوندنت کاش میموندی ولی افسوس که به خواسته ما نبود  و به خواسته خودت بود رفتنت

مگه  برامون  نخوندی بری هزار  سالم بشه چشم انتظارت  میمونم بازم برای  دله تو  ترانه هامو می خونم؟؟

مگه قول ندادی  پس  چرا رفتی ؟ مگه نمی خواستی چشم  انتظار  بموننی  ؟ یعنی اینقدر سخت بود  چشم انتظاری ؟که حاضر  شدی  تموم طرفدارات و غنچه های نشکفته ی  زندگیتو چشم  انتظار  دوباره دیدنت و دوباره خوندنت بزاری؟

کاش میموندی لااقل  واسه  دله کوچیکه ما...

افسوس  خیلی زود بووووووووووود

برای خونه خوندی...می دونستی میخوای به خونه ی جدید  کوچ کنی؟؟

خونه ی نو مبارک  ناصریا

پشته دیوار هر خونه یه حادثه منتظره تا  خلوته پاکمونو به  باغه رویا ببره

باهات زمزمه  کردیم و اشک  ریختیم به یاد خونه ی قدیمیت خونه ای که  هرروز  صبح  5 نفر  منتر  دوباره صدای  زنگه تو بودن منتظر  شنیدنه  صدای  پات از توی حیاط خونه بودن ولی  دیگه این  انتظار  بزاشون  شده رویا می  فهمی ناصریا  رفتی  تو باغه  سر سبز  رویااااااا....

نه صدای  در میاد  نه زنگه در  نه  تلفن

صبرشون تموم  شده دیر  نشده  کاری بکن

دله این کلونه در میزنه اما بی صدا دلهره یه عالمه نفس یه  اه  بی  صدا

 

دوباره برامون خوندی

یه زخمه کهنه روی  بالم یه  اسمون که چشم به رام  نیست به جز واژه ی  غریبی  چیزی  توی  ترانه هام  نیست حتی  یه اینه پیشه  رووم نیست تا اسممو  یادم بیاره تنها ترین مسافر  شب  تو خلوتم   پا نمیذاره

 

کاش میدونستی  که اسمون بی صبرانه منتظر پرواز تو بود و عجیب  چشم  به راهه  رفتنت  بود  تا بشی  یکی  از  نزاد های  اسمون حتی  با اون بالهای  زخمیه کهنه... چرا ندونستی ما عاشقه  غریب بودنه واژه های  ترانه هات  هستیم؟ کاش میذاشتی تنها ترین مسافرانه  شب   فقط  واسه  یه بار  پا به خلوتت بزارن..

التماس  کردیم  بمونی دعا کردیم  بمونی اشک  ریختیم  که بمونی ولی تو  فقط  در جوابه  این همه  التماس برگشتی  گفتی

ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی  از من نمیدونی اگه بگم  رازه  دلم رو  تو هم  کنارم نمیمونی

درسته هیچی  ازت نمی دونیم درسته از  دله پر  رمزو رازت حتی  یه دونه  راز  هم به بیرون  نفوذ نکرد کاش  اینبار راز دلت رو می گفتی  و میذاشتی ما تصمیم  گیرنده باشیم برای  بودن  یا نبودنه صدای  غم انگیزت و واژه های  غریبانه ات و جسم و روحه جنوبی ات ...

ناصریا تو منتظر بارون توی  کویر  دردهات بودی ولی  بارونی نبارید  توی  کویر  دردهات  تا  شعله های  دردت کمتر  بشه ...

ولی تو  حتی  طوفان و سیلابه  اشکه  طرفدارات رو هم ند یدی  تا باعث  بشه  بمونی

ناصر  غریب خوان به خونه مون برگرد...

گفتی  

منو  ببخش که ندیده می گرفتم  التماسه اون نگاهه  نگرونو

کاش  میدی التماس اون همه نگاه های بزرگ و  کوچیکو که برای  حاله تو نگران  بودن

نلصریا  ما همه تورو بخشیدیم  به خاطره اینکه  به   پات  نشستیمو دعا کردیم تا  بمونی ولی  تو  جدا از ما نشستی و رفتی  درسته دلمون رو  شکستی و  رفتی و نذاشتی ناصریای  ما  تا  ابد  ناصریا بمونه لااقل  واسه  غنچه های  نشکفته ی زندگیش  ما بخشیدیمت تو هم  مارو ببخش به خاطر  شنیدن  یا حتی  گفنه  شایعاتی  که پشته  سرت بود و هست  مارو ببخش  که درخشدیو  چشمامونو  بستیم

 از  تو چه  پنهون خوابه  تورو دیدم از ترسه  بیداری با گریه خندیدم

دل تنگه  دلتنگیم  بیداره بیداریم  امشب نمی خوابیم تا تو برگردی ...

خورشیدو می بردن ما گریه میکردیم تعبیر خوابمون  شووووووو اینکه  فقط  تو برگردی و  بگی  این مدت همش  توی  خواب  بودیم

دله  عاشقت و صدای غم  انگیزت  مثله  یه پرنده ی غریب بود  که این  دنیا براش قفس  ساخته  بودو  هوادار  رهایی  شد و  به بی کرانه  اسمون پرواز کرد....

ناصریای ما تو  رفتی  تا به مهر  علی و  زهرا برسی  به اول و  اخر  عشق...

 

 

 

پ.ن: باز هم  دلم  شکست  و خورده  خورده هاش این قدر مثله سیرو  سرکه می جوشن که به چشمای  مشکی ام  فشار میارنو  میبارن ...دیگه اگه  دلم  نشکنه  باید تعجب  کنم اینکه  دلم  بشکنه  برای  دلم  شده عادت  اگه  یه روز هم کسی از  راه نرسه و زخمی اش کنه خودش  یه کار میکنه که بشکنه ولی اشکال نداره

ولی دله شکسته به درد کی می خوره ؟؟؟کی  دله شکسته رو میخره؟؟

اونایی که دلم رو می شکونن حاضرن حتی  یه ریال  هم برای  دله  شکسته ام خرج  کنن و قوت بزارن؟؟به خدا نه به جونه  خودم نه...

اشکال نداره این  روزا  هم  می گذره

پ.ن: تو روزای خالی  از  عشق   که رواجه  دل  شکستن   ای  خوشا  رفتنو  رفتن    پله  پشته سر  شکستن ...

پ.ن:به خدا  به همه  سر میزنم  حالم  اصلا خوب  نیست  کسی هم  زنگ  نزنه  لطفا  حتی تو  داداش  .... ببخش  اون  روز  که اون همه منتظره  تلفنت بودم وقتی  زنگ  زدی  اونطوری  حرف  زدم  حالم  بد بود  خیلی...

پ.ن: راستی  بچه ها برای  خیاله واهی  دعا کنید همه تون  حالش خوب  شه  مرسی

 

 

جمله ی امروز :

صدای بال فرشته ها میاد یواش  یواش

قنوت  بسته  اسمون  به  قامته ستاره

رو  بومه  کعبه  ربنا نفس نفس  می باره

[ سه شنبه سوم بهمن 1385 ] [ 12:59 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

سلام بابا یی  حالت خوبه؟؟؟؟؟

الهی  قربونت برم کجایی تو این مدتی که بهت نیاز دارم و داشتم و خواهم داشت؟؟

اصلا نمیدونم باید  قربونت برم یا نرم

اصلا نمی دونم باید دوستت داشته باشم  یا نداشته باشم ؟؟

نمی دونم باید بابایی  صدات کنم  یا نه؟؟

نمی  دونم چند بار منو  یواشکی  نگاه کردی و حس کردی که من  بزرگ  شدم؟

اصلا  یواشکی اومدی  دمه خونمون  یا محله کار مامانی  تا منو  نگاه کنی  ؟؟؟

اصلا دلت برام  تنگ شده بود؟

یا دله شیشه ای باباییم  تبدیل  به سنگ  شده  که  نمی خواد منو ببینه  نمیخواد دنبالم  بیاد  نمی خواد  وجود منو  باور  کنه....

می دونی  بابایی  از  وقتی  که  به دنیا اومدم و چشمام به این دنیای لعنتی و بی رحم باز  شد  فهمیدم که  همه بابا  دارن  همه یه  مامان دارن 

بابایی  که  دخترشو  تا سر  حد مرگ  دوست داره و می  پرسته  مامانی  که  اگه یه روز  ناراحتیه  دختر کوچولوشو میبینه  دق می کنه

ولی  موقعی  که باید  شروع  به  حرف زدن میکردم با اینکه میدونستن سایه  یه  پدر مهربون بالای  سرم نیست  باز هم  با خودخواهیه  کامل  این کلمه ی  با شکوه رو  یادم  دادن  بهم گفتم

 بگو  بابا

     بگو بابا

  بگو بابا

  بگو با...با  ...

  و من  بی اونکه بدونم   چی  تو دورانه کودکیم  گذشته با  لذته تمام و با شوقه فراوون  شروع به گفتنه این کلمه ی  جادویی کردم 

  اروم اروم  گفتم بابا 

 اینقدر  صدات کردم  این قدر  این  کلمه رو به کار بردم

  تا لااقل  یه دفعه  فقط  واسه یه بار بیايو در اغوشم بگیری  و قربون صدقه ام بری  که افرین  دختره  گلم  الهی قربونه  اون  صدای  قشنگت  برم  الهی  فدات شم که این قدر  با نازو ادا  حرف می زنی 

ولی  هیچ وقت گوشام شاهد شنیدنه  این  کلماتی که هنوزم  حسرتشونو می خورم  نشدن

 

بابایی  می دونی  از  وقتی  که  شروع کردم  به حرف  زدن  از  وقتی  که تونستم اطرافیانمو  از هم   تشخیص  بدم  دیدم باید به یکی بگم بابا  ..

بگم بابایی  دوست دارم 

وقتی  خسته از  سر کار میاد  تو   اغوشش بگیرم

  صورته  نرمشو  نوازش  کنم با دستای کوچولوم

می دونی  اون تونبودی  ولی  يه  پیرمرده  مهربونی  بود که  فقط واسه من  بابا  بود  فقط من بهش می گفتم بابایی

  همیشه وقتی  یکی  اذیتش می کرد و یکی  باعثه ناراحتیش میشد

این من بودم  که  سپر میشدم  جلوشون تا وقتی که  کوچولو بودم  با چنگ انداختن  بهشون حالا هم که یه ذره بزرگ  شدم  با اذیت کردنام  ازش  طرفداری میکنم  تا کسی باباییه خودمو اذیت نکنه

همیشه  با  ذهنه کوچیکم می گفتم  چرا  پسر خاله ها پسر دایی ها   دختر خاله ها دختر دایی ها بهش  می گن  بابا بزرگ  با همون  ذهنه کوچیکم  جواب می دادم  که  چون  فقط  این باباییه منه ؟؟؟؟؟

فقط هم منو دوست داره  نه اونارو

 بابا می بینی  چه طوری بزرگ شدم  یا نه هنوز  نمی خوای به خودت  بقبولونی  این  چیزیارو؟؟؟

 بابایی  هیچ از خودت پرسیدی  چرا من باید  به  بابا بزرگم بگم باباو اونو جای تو  به  خودم بقبولونم؟؟؟

ببینم  بابایی  اصلا به اینده ی من  فکر کردی؟؟؟؟؟

      

 

می دونی وقتی  بزرگ بشم  به من چی  می گن؟

می گن  بچه  ی طلاق میدونی  یعنی چی ؟؟

بهم می گن بی  پدر  کسی تاحالا این چیزارو بهت گفته؟؟؟؟؟

می دونی با هر  بار  شنیدنه این کلمه من  چه زجری میکشم  اره بابایی ؟؟؟؟؟؟

می دونی  اصلا می تونی   اون  درد و  رنجر منو از شنیدنه  این کلمات  فقط  یه ذره شو  درک کنی؟یا نه  اصلا واست مهم نیست؟؟؟؟

بابایی میدونی  وقتی  برم مدرسه   ازم  بخوان  بابامو  بیارم مدرسه  در جوابشون چی  باید بگم؟

اگه  یه روز  سر  صف خواستن  تشویقم کنن  در مورد تو چی باید بگم  بهشون  بگم  هیچ وقت نتونستم وجودتو  حس کنم هیچ وقت سایه ات بالای سرم  نبوده فکر کردی  وقتی بزرگ بشم چه طوری به هم سنو سالام  بگم  بابا ندارم؟؟؟؟؟

چرا بابا ؟؟؟؟؟

چرا بابای  خوبم؟

اصلا نمی دونم خوبی   یا  نه؟؟؟؟

اگه خوبی  چرا منو تنها  گذاشتی  ؟؟؟؟؟

اگه بدی  چرا من  با این که یه بارم ندیدمت  دوست دارم  ؟؟؟؟

بابا می دونی  مامانه من  از همه ی خاله هام  جوونتره  ولی از همه شون خسته تره؟؟؟؟

 

بابا  می دونی منو مامانم  داریم  تقاصه زندگیه  گذشته ی تورو میدیدم

می دونی  منو مامانیم  هیچ  نقشی تو زندگیه  گذشته ات نداشتیم؟؟؟

تو به جای  اینکه  از  گذشته ات درس  بگیری  داری  دوباره  قصه ی  گذشتتو  تکرار کنی؟؟؟

 

بابا می دونی روحه مریضت  نمی ذاره  حسه  پدرانه داشته باشی؟؟؟

  ایا این  بزرگترین انتقام روزگار نیست  که تو هم داری تقاصشو می دی؟؟؟؟

می دونی  با این  کارت مسئولیته منو  چه قدر سنگین می کنی

اگه دیگران به دسته مادر  بوسه  بزنن  من  باید  روی  پای مادرم  سجده کنم اگر  چه مرد نبود اما مردانه از  زندگیش و من محافظت کرد

و مطمئنم نمی ذاره  روحه مریضه تو تو  وجوده من رخنه کنه تا من هم مثله تو از  دیگران  انتقام بگیرم

توی این دنیای  کوچیکیم  هنوزم منتظرت هستم تا یه روز  بیای

 

 ولی  تو چی ؟

 

      

 

پ.ن:محدثه ی گلم  نگرانه هیچی  نباش  دایی و بابا بزرگ همیشه پیشتن...

 

پ.ن: عمه ی خوبم کاش  بتونم  یه ذره از  غمات رو کم کنم

 

پ.ن: دلم  گرفته ... نمی دونید وقتی داشتم این جارو مینوشتم  هم  اشک میریختم و هم تایپ میکردم

 

پ.ن:نمی خواستم  تا یه مدتی اپ کنم ولی  یه حسی باعث شد راستی یادم رفت بگم  شما هم واسه خوشبختیه محدثه ی گلم دعا کنید....

 

پ.ن: فکر نمی کردم وقتی این پست رو واسه پدرو مادرم بخونم اشکشون در بیاد مامانو فکر می کردم ولی  از بابا انتظار اون اشک ریختنو نداشتم  خیلی  ناراحت شدم که کاشکی واسش نمی خوندم... 

 

پ.ن: عمه جونم نمی دونم فقط وقتی  اینو  از  پای تلفن  واست خوندم  تا ازت اجازه بگیرم بزارم تو وبلاگم  یا نه؟؟؟ حالته چهره ات چطوری ...فقط خندیدی و گفتی گریه با من دشمنه...خدا کنه همینطور باشه ...

 

 

جمله:

 

منو بردن یه جایی -شاید یه باغ-

گفتن تو اونجایی...

همه ی گلها رو چیدم!!!

                                         هیچ کدوم خار نداشت پس تو کجا بودی؟؟؟!!!!

 

 

                                    

                                   

                                           

[ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ] [ 23:21 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

 

نمی دانم  جواب  کدام تمنای چشمهایی را  بدهم که  هیچ حسی را از  عمق  نگاهشان  نمیتوان  دریافت ؟؟؟؟

نمی دانم باید چشمهایم راببندم و فقط  صداهایی را بشنوم که اخرین بار        رگه هایی از ان  را در  سال 1373 شنیدم  صداهایی   را که الان از  انها محبت و قربون صدقه رفتن می ریزه را باور  کنم  یا نه؟؟؟
یا همراه با اینکه به  چشمهای  پر از  ریاشون خیره شوم و دروغ بودن حرفهایی را که می زنند پی  ببرم و ببینم و چیزی نگم و من هم فقط تظاهر کنم و پوز خندی بزنم و فقط حرف های  پر از  ریایشان را با علا مت سر  تایید کنم
 نمیتونم حرفهایشان را باور کنم چون چشمم قلبم همه ی وجودم با تک تک سلول هاش پی بردن  که این محبت ها دروغیه
و سرابی بیش نیست
اگه محبتی در کاره حتما  یه نفعی براشون داره وگرنه...........
چشماشون که دروغ نمیگه میگه؟؟؟؟؟؟
تظاهر مگه داد نمیزنه از عمق نگاهشون ؟؟؟؟؟
مگه میشه ادم  حرف بزنه ولی زبون و چشمش یکی نباشه ؟؟؟؟؟؟
من نمی تونم یه همچین محبت هایی رو درک  کنم نمی تونم یه همچین محبت هایی رو تحمل کنم سخته  واسم  تا الان این طوری  نبودم.....بهم  یاد  ندادن  که  از روی  تظاهر و ریا  به  کسی  محبت  کنم ......
اخه تا کی باید این چیزارو ببینم و فقط و فقط به خاطر پدر و مادرم چیزی  نگم
تا کی باید لطف مداوم هایی رو  ببینم که  اخرش حق مسلمه واسه  اونا؟؟؟؟؟؟
 تو این 12 سال کجا بودن اصلا به فکر ما بودن یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته مهم نیست  که  بودن یا نبودم  چون  تو این  چند  سال اینقدر  بهتر از اونارو  پیدا کردم  که  اگه  دیگه هیچ وقت  نبینمشون  واسم مهم نیست
اون موقع که ( نمی گم بهشون نیاز  داشتم چون اینقدر فرشته ها کنارم بودن که نیازی  به ابلیسایی مثل اونا ندارمو نداشتم و نخواهم داشت) لااقل  باید  بودن و حس  میکردن باید بودن و میدیدن .....
باید بودنو لحظه لحظه ی بزرگ شدن مارو می دیدن  اون موقع کجا بودن ..........
حالا اومدن که چی کار  کنن؟؟
اومد ن که  بشه ؟؟
اومدن که چی بگن ؟؟؟؟
اصلا چی  میخوان ؟؟؟؟
این دفعه  چه  حقه ای دارن ؟؟؟؟
واسه ی کدوم یکی از  نقشه های عمل نشدشون اومدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از  جون  پدر و مادرم چی میخوان ؟
من چطوری می تونم  بهشون محبت کنم ؟؟؟؟؟
چه طوری  باید  محبتشونو باور کنم ؟؟؟؟
ایا اصلا باید محبت کنم  یا من هم مثل اونا  تظاهر  کنم تا  موقعی  که  نقشه های  شومشون  اماده  شد؟؟؟؟؟؟؟
اصلا محبت هم بهشون  بکنم ؟؟؟؟؟؟
ایا رفتاراشونو حرکات و حرفایی که زدن رو یادشون  رفته  ریا کاری هایی که  انجامدادنو  فراموش کردن یا خودشونو  به  فراموشی میزنن؟؟؟؟؟
واقعا یادشون  رفته حماقتاشونو؟؟؟
من که  یادم  نرفته  رفته؟؟؟؟؟
من که  از 12 سال پیش  ندیدمشون چه خاطره ای  میتونم  داشته باشم ازشون  مگه  یه  بچه  چه خاطره ای  داره از اون موقع ؟؟؟؟؟؟
بچه  ای که فقط  به  فکر  همبازیاشو  شیطنتاش  بوده   چی داره از اونا حتی  خاطرات  قشنگی  که  ازشون می تونستم داشته باشم  پاک کردم  از  تو ارشیو مغزم  به  نظرتون میتونم  بدیاشونم پاک کنم ؟؟
تعداد  روزایی که  بدی کردن  بیشتر از  روزایی  که  ازشون خاطره  داشتم؟؟؟؟؟؟؟
باید چه کار  کرد  ؟؟؟؟؟
من  تحمل این  رفتارارو  ندارم  هیچ وقت هم تظاهر  بلد نبودم  بکنم.........
هیچ وقت نتونستم ..........

چطور میشه ؟؟؟؟؟چطور میشه جواب ریا هارو با خوبی داد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

********


سر دوراهی
                یه قلعه بود
                یه خشت از مهتاب و
                                یه خشت از سنگ
        سر دوراهی یه قلعه بود
                             یه خشت از شادی و
                                            یه خشت از جنگ
              سر دوراهی یه قلعه بود
                               دو خشت از اشک و
دو خشت از خنده
                 سر دوراهی
یه قلعه بود
                  سه خشت از شغال و
یه خشت از پرنده

 

[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ] [ 0:34 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

 

زمين دارد مي‌تركد،

                   از  بس

                           جنازه خورده

                و مي‌ترسي

   سير شود

            و تو هنوز

                نمرده باشي...

[ یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ] [ 1:22 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]
 

امشب می خواهم  از  ستاره ها  اعتراف  بگیرم

که به چه دلیل  شب را به روز  ترجیح می دهند

و سکوت تلخ انها نشانه ی چیست

ان ستاره ای که به گوشه ای خیره گشته بود جواب داد :

" به خاطر این است که ما همیشه با مهتاب رقابت داریم."

ستاره ای دیگر گفت :

"شب نمادم است و خلوت ما نیز همیشه پر از اندوه هست و د ر  روز امیدی  نیست که ما...."

ستاره ای دیگر نگذاشت که او به حرف زدن ادامه بدهد و گفت :

" شاید به خاطر این است که او چنین می خواهد."

در این لحظه همه ی ستاره ها سکوت کردند .........

[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ] [ 14:34 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

:

تو مثل شیشه

                    صاف و زلالی

                                   ولی عزیزم

               این خوب نیست

به خدا می شکننت

 

 

[ شنبه یازدهم شهریور 1385 ] [ 17:57 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]
 

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد

و آن را با عشق به دل پيوند زد

مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد

و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت

مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ] [ 13:28 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]

 

به همدیگه دروغ می گیم

 اما اسمشو میزاریم مصلحت

از هم متنفریم

  اما دست های یکدیگر  رو به فشار می دیم

   هیچی از عشق نمیدونیم

 اما مدام به هم لبخند میزنیم

 

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 ] [ 11:19 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]
 

عزیزم جدایی اولش  قانون  نبود تبصره ای کوچک لای

تقویم یک ادم شکست خحورده از  عشق بود

من نمی دانم تو خواستی تاریخ مرگ کدام گل

 را از  تقویم  آن دوست بد اقبال  در بیاری که چشمت

 به تبصره  افتاد  و ملیت کشید که قانونش کنی ....

اگه اینجا بودی  با آن سحر قشنگ نگاهت شانه

بالا می انداختی و میفهماندی که فعلا چنین  است

حق با تو ست همیشه سر من پایین است

 و شانه های  تو بالا  

مهم نیست فدای سرت آرزو های به بار نشسته ات ...

 

 

 

شرمنده از اینکه  نمی تونم  بیام  به همتون سر  بزنم 

دلم واسه تک تکتون  تنگ  شده

مختصر و مفید

سال نو  رو به همه شما خوبانم

تبریک میگم   امیدوارم  سال خوبی  داشته باشید

قربون همتون  حمیده

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 ] [ 12:23 ] [ HaMiDeH*BaNo0 ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
چت باکس


امکانات وب

قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو